خاطره اردو به !!!
با سلام خدمت همه دوستان خوب آبادانی و 70 میلیون نفر دیگر در شهر های توابع آبادان
من محمد هستم و امروز می خوام براتون خاطره موقعی رو بزارم که رفتیم اردو .
خوب بزارین از اول شروع کنیم من تو مدرسه شهید بهشتی درس می خونم و امسال میرم به پیش دانشگاهی
این خاطره که براتون تعریف می کنم مربوط میشه به سوم دبیرستان آقا سرتون رو درد نیارم بعد از مدتها تقریبا سه سال یه معلم اومد تو مدرسه ما که بعضی کارای کتابخونه رو انجام می داد و یجورایی معلم پرورشی بود تقریبا تو مایه های آچار فرانسه همه کاره بود که از همون اول همه دورش رو گرفتن .
خدا خیرش بده یه روز اومد سر کلاس گفت که قراره بریم اردو البته ما از زنگ قبل می دونستیم چون به اون یکی کلاس سوم گفته بود و ما هم واقعا خوشحال شدیم چون ما تو اون مدرسه تنها کاری که جز درس خوندن می کردیم این بود که یه روز که یه معلم نمیومد سر کلاس ما یه فوتبالی بازی کنیم البته خیلی کم اتفاق می افتاد که یه معلم نیاد خوب بریم سراغ اصل مطلب روز موعود فرا رسید و قرار شد پنجشنبه ساعت 2 بریم مدرسه ( ما پنجشنبه ها تعطیل بودیم ) ساعت 12 بود که رفتم یه دوش گرفتم و ساکم رو که از قبل چیده بودم برداشتم و خواستم که برم که بابابم گفت خودم می رسونمت من هم سریع ماشین رو درآوردم و خواستم پیاده شم که بابام گفت خودت برون آقا ما رو میگی یه حال اساسی کردیم و سریع رفتیم طرف مدرسه من اول همه رسیدم و همون موقع بچه ها داشتن تعطیل می شدن من هم از پدرم خداحافظی کردم و رفتم تو مدرسه تقریبا ساعت 2 بیشتر بچه ها اومده بودن به دوستم (سبیعی ) گفتم من نماز نخوندم اون هم گفت که من هم همینطور و با چند تا از بجه ها رفتیم وضو گرفتیم و تو نمازخونه به همراه مسئولمون نمازمون رو خوندیم .
قرار بود که مینی بوس ساعت 3 بیاد اما خیلی دیر کرد ما هم که تیمپو با خودمون آورده بودیم شروع کردیم به زدن (سهراب این کار رو میکرد) ما هم غافل از اینکه کلاس بعد از مدرسه بود (جبرانی) شروع کردیم به خوندن بعد از 5 دقیقه یهو معلم سال اولمون آقای دهستانی اومد ما رو میگی همه کف کردیم و داشتیم سکته می کردیم و ایشون بعد از اینکه چند کلمه معنی دار روانه ما کردند به کلاس برگشتند. خلاصه ساعت تقریبا 4 مینی بوس اومد ما هم رفتیم موبایلها رو از تو دفتر برداشتیم (گذاشته بودیم شارژ بشن) و یه سری از بچه ها هم که رفته بودن فلکه (فلکه فرودگاه ) تخمه خریده برگشتن و به سمت مینی بوس حمله ور شدیم و به راننده پا تک زدیم و تمام صندلی ها رو یه اسارت در آوردیم هنوز از در مدرسه خارج نشده بودیم که مسئول گفت پیاده شین باید عکس بگیریم به زور همه جلومینی بوس جا شدیم و عکسا گرفته حرکت ما به سوی باغملک آغاز شد. رفتیم و تو راه همش میزدیم و می خوندیم سر راهمون هم تا تونستیم عکس و فیلم گرفتیم و خسته و کوفته از مسیر حدودای غروب بود که رسیدیم همه خسته بودیم و آماده اینکه به محل قرار بریم از قبل به ما گفته بودن قراره که از طرف سپاه یه خوابگاه به ما بدن ما هم خوشحال بودیم که قراره رو یه جای نرم استراحت کنیم به محل قرار رسیدیم که یه مرد اونجا باموتور منتظر بود اون حرکت کرد ما هم به دنبال او راه افتادیم تا رسیدیم به یه محل که تازه فهمیدیم مسجده !!!!
مسئولمون گفت پس خوابگاه یارو هم جواب داد که همینه که هست !!! ما هم گفتیم که یا برگردیم یا تو مینی بوس می خوابیم اما با صحبتای مسئول راضی شدیم که بخوابیم و صبح زود راه راه بیفتیم طرف یه جای سرسبز که یکی از بچه ها بلد بود .
ساعت 9 شب بود ما هم با خدمون شام آورده بودیم اما خشک و خالی نمیشد برا همین بچه ها رفتن و 4.5 تا نوشابه خانواده خریدن و به قول بچه ها دوستانه با هم خوردیم بعد که روح به بدنمون برگشت تازه یادمون اومد نماز نخوندیم رفتیم وضو گرفتیم و یه نماز جماعت کوچیک راه انداختیم .دیگه ساعت تقریبا 10:30 بود قرار نبود بخوابیم چون خوب نبود تومسجد بخوابیم (مکروه) برا همین رفتیم تو حیاط و فوتبال بازی کردیم بعد هم وسطی خیلی حال داد و لی هنوز تا صبح خیلی مونده بود نشستیم رو سکو و یکمی هم غیبت کردیم اما دیگه نمی شد بیدار موند جون هم خیلی سرد بود و هم خوابمون می یومد رفتیم که بخوابیم اما تازه فهمیدیم که سرده و پتو نداریم و فقط من پتو آوردم برا همین به زور چند تا پتو که مال سرباز ها بود گیر آوردیم و 15 نفر با 5 تا پتو خیلی دوستانه در هم چپیدیم . این خواب هم ماجرایی داشت چون اولش بچه ها مرتب حرف میزدند و می خندیدند(" آلبو" سرگروه اونها بود) که دیگه مسئولمون شاکی شد و دیگه جدی گفت بخوابین داشتیم می خوابیدیم که دیدیم یکی از بچه ها داره حرف میزنه ما هم عصبانی شدیم چون تازه خوابمون برده بود رفتیم سراغش که دیدیم داره تو خواب حرف میزنه ما هم همه با هم زدیم زیر خنده و بعد خوابیدیم خلاصه صبح شد ساعت 6 که ما باتمام سرعت آماده شدیم تا از تمام وقتمون تا ساعت 5 استفاده کنیم اول رفتیم شهر چند تا شیر و کیک خریدیم و راه افتادیم کنار یه رود نشستیم که بالاش هم یه پل بود زیر انداز رو انداختیم و روش نشستیم هرکدوم 3 لیوان شیر و یکی یا دو تا کیک داشتیم داشتیم نوش جان می کردیم و هر ماشینی هم که از رو پل رد می شد ما رو یه نگاه می انداخت و می رفت ما شروع کردیم به میل کردن که چشتون روز بد نبینه یه دیوونه اومد طرفمون اولش خیلی خوب بود ومی خندید ما هم به او تعارف کردیم اما گفت نه ما صبحونه رو خوردیم و داشتیم زیر نداز رو جمع می کردیم که دیدیم دیوونه زد به کلش و نزدیک بود که باش درگیر شیم اما آقای مطوریان نگذاشت ما هم راه افتادیم به طرف مینی بوس که رو پل بود وسایل رو گذاشتیم تو ماشین و نشستیم در حالی که هنوز مسئولمون و رحیمی پایین بودند دیوونه هم رسیده بود به ما که دیگه داشت با رحیمی درگیر میشد و یه ضربه بهش زد وعلی میخواست بزنش که مطوریان علی رو فرستاد تو ماشین و خودش هم اومد تو و راه افتادیم .
راه که افتادیم یکی از بچه ها یه محل رو گفت که راننده هم بلد بود راه خیلی زیبا بو یه مسیر تازه آسفالت شده که در دو طرفش تا چشمکار می کرد سبزه زار بود تو راه مردم داشتن از کنار جاده حرکت می کردن رسیدم به محل مورد نظر که من واقعا از این همه زیبایی تحت تاثیر قرار گرفته بودم مینی بوس یه جا ایستاد که چند تا خونه اونجا بود و یه پیر زن و پیر مرد جلوی در بودن ما هم دوربین فیلمبرداری رحیمی رو آورده بودیم و تو ماشین ازش استفاده کرده بودیم برا همین باطری نداشت و بردیم خونه پیرمرده تا بزنه تو برق البته خونه خیلی قدیمی بود ولی برق داشت ما هم راه افتادیم از بین شاخ و برگها که 5 تا قبر سنگی دیدیم که خود سنگهاش هم عتیقه بودن خلاصه با زحمت از بین درختها گذشتیم و از یه بلندی 1 متری پریدیم به پایین و رسیدیم به محل مورد نظر نمی تونم براتون توصیف کنم برا همین عکسش رو میگذارم .
سریع زیر انداز رو انداختیم اون موقع ساعت 10 بود که ما هم کفشا و جورابها رو در آوردیم و ساعت و موبایلامون رو گئاشتیم پیش معلم و سریع در یه گروه 6 نفره به سمت رودخونه مله کردیم و در اولین پیشروی در آب یه مجروح دادیم یکی از بچه ها افتاد تو آب و دمپایی هاش رو آب برد اما گرفتیمش تازه همه چیز شروع شده بود همه غیر از 2 یا 3 نفر تو آب بودیم خیلی عکس گرفتیم و یه کمی هم فیلم به دلیل کمی امکانات البته.
اونجا یه درخت کهنسال هم بود که تا بالای آب اومده بود من هم با دو سه تا دیگه تا بالاش رفتیم البته من چیزی پام نبود و نمی تونستم خیلی بالا برم برا همین برگشتم اینو هم بگم که چون آب فشارش زیاد بود صداش خیلی بلند بود برای همین صدا به صدا نمی سید و بعدش که برگشتیم مسئولمون خیلی شاکی بود که البته چون نمی خواست ما بهمون بد بگذره برا همین بعدا تو راه برگشت بمون گفت .
ساعت دیگه 1 یا 2 بود که آقای مطوریان گفت هر کی میخواهد نماز بخونه بره وضو بگیره ما هم رفتیم سمت آب و وضو گرفتیم و نماز خوندیم نماز رو که خوندیم من خیلی تشنم بود رفتم کنار آب خیلی ظلال بود البته همون اول آب که کنار خشکی بود به کم گل شده بودبرا همین رفتم وسط تر یه پام رو روی یه سنگ صاف اما برا اون یکی پام جای خوبی پیدا نکردم که مجبور شدم پای راستم رو روی یه سنگ لیز بزارم خیلی مراقب بودم که نیفتم اما چشتون روز بد نبینه یه قاپ خوردم تا اومدم دوباره دستم رو ببرم زیر آب یهو پام رو سنگه لیز خورد و افتادم تو آب شانس آوردم که اونجا جلوی مسیر آب یه سنگ بود و من رو آب نبرد البته اگه سنگ هم نبود 100 کیلو رو آب چطوری میبره .خلاصه آقا ما برگشتیم طرف بچه ها که یه لحظه همه ساکت شدن و بعد همه با هم زدن زیر خنده که من هم دیگه سرمای آب رو یادم رفت و رفتم همه لباسام رو عوض کردم . بعدش معلم گفت که یالا می خواهیم بریم کوه که با استقبال ما مواجه شد اما گفت اگه توان ندارید نیاین ما هم گفتیم بابا ما رو دست کم گرفتی و راه افتادیم هنوز 10 دقیقه نبود شروع کرده بودیم که دیگه داشتیم از نفس مس افتادیم آخه خیلی شیب داشت با هزار زحمت یه 45 دقیقه کوهنوردی کردیم دیگه خسته بودیم برا همین نشستیم وچند تاعکس گرفتیم و شروع کردیم به برگشتن که من جلو رفتم راستش رو درختا بلوط بود و می خواستیم ببینیم کی بیشتر جمع میکنه من هم با سرعت زیاد اومدم پایین که پام سر خورد و اگه درخت بلوط نبود الان باید آگهی فوتم رو تو روزنامه می خوندید.حدود 20 تا جمع کردم و قبل از بچه ها رسیدم پایین که ساعت دیگه حدود 3بود که همه رسیدن پایین و یهکم استراحت کردیم و شروع کردیم به جمع کردن وسایل تا بریم .اونجا رو با همه خوبی ها و بدی هاش ترک کردیم و به طرف ماشین راه افتادیم تو راه من که از تو آب افتادن به شدت سرما خورده بودم خوابیدم تا یه جا از خواب بیدار شدم دیدم روبروی یه رستوران هستیم و معلممون رفته غذا بگیره غذا که گرفتیم رفتیم یه جای سبز دیگه البته اینجا بدترین جای سفر بود چراش رو توقسمت بعد براتون میگم .
عکسای قسمت اول در ادامه مطلب :
ادامه مطلب












