تبليغاتX
๑۩۞۩๑ ترتم شبانه ๑۩۞۩๑

๑۩۞۩๑ ترتم شبانه ๑۩۞۩๑

خاطره اردو به !!!

با سلام خدمت همه دوستان خوب آبادانی و 70 میلیون نفر دیگر در شهر های توابع آبادان

من محمد هستم و امروز می خوام براتون خاطره موقعی  رو بزارم که رفتیم  اردو .

خوب بزارین از اول شروع کنیم من تو مدرسه شهید بهشتی درس می خونم و امسال میرم به پیش دانشگاهی

این خاطره که براتون تعریف می کنم مربوط میشه به سوم دبیرستان آقا سرتون رو درد نیارم بعد از مدتها تقریبا سه سال یه معلم اومد تو مدرسه ما که بعضی  کارای کتابخونه رو انجام می داد و یجورایی معلم پرورشی بود تقریبا تو مایه های آچار فرانسه همه کاره بود که از همون اول همه دورش رو گرفتن .

خدا خیرش بده یه روز اومد سر کلاس گفت که قراره بریم اردو البته ما از زنگ قبل می دونستیم چون به اون یکی  کلاس سوم گفته بود و ما هم واقعا خوشحال شدیم  چون ما تو اون مدرسه تنها کاری که جز درس خوندن می کردیم این بود که یه روز که یه معلم نمیومد سر کلاس ما یه فوتبالی بازی کنیم البته خیلی کم اتفاق می افتاد که یه معلم نیاد خوب بریم سراغ اصل مطلب روز موعود فرا رسید و قرار شد پنجشنبه ساعت 2 بریم مدرسه ( ما پنجشنبه ها تعطیل بودیم ) ساعت 12 بود که رفتم یه دوش گرفتم و ساکم رو که از قبل چیده بودم برداشتم و خواستم که برم که بابابم گفت  خودم می رسونمت من هم سریع ماشین رو درآوردم  و خواستم پیاده شم که بابام گفت خودت برون آقا ما رو میگی یه حال اساسی کردیم و سریع رفتیم طرف مدرسه من اول همه رسیدم و همون موقع بچه ها داشتن تعطیل می شدن من هم از پدرم خداحافظی کردم و رفتم تو مدرسه تقریبا ساعت 2 بیشتر بچه ها اومده بودن به دوستم (سبیعی ) گفتم من نماز نخوندم اون هم گفت که من هم همینطور و با چند تا از بجه ها رفتیم وضو گرفتیم و تو نمازخونه به همراه مسئولمون نمازمون رو خوندیم  .

قرار بود که مینی بوس ساعت 3 بیاد اما خیلی دیر کرد ما هم که تیمپو با خودمون آورده بودیم شروع کردیم به زدن (سهراب این کار رو میکرد) ما هم غافل از اینکه کلاس بعد از مدرسه بود (جبرانی) شروع کردیم به خوندن بعد از 5 دقیقه یهو معلم سال اولمون آقای دهستانی اومد ما رو میگی همه کف کردیم و داشتیم سکته می کردیم و ایشون بعد از اینکه چند کلمه معنی دار روانه ما کردند به کلاس برگشتند. خلاصه ساعت تقریبا 4 مینی بوس اومد ما هم رفتیم موبایلها رو از تو دفتر برداشتیم (گذاشته بودیم شارژ بشن)  و یه سری از بچه ها هم که رفته بودن فلکه (فلکه فرودگاه ) تخمه خریده برگشتن و به سمت مینی بوس حمله ور شدیم  و به راننده پا تک زدیم و تمام صندلی ها رو یه اسارت در آوردیم هنوز از در مدرسه خارج نشده بودیم که مسئول گفت پیاده شین باید عکس بگیریم به زور همه جلومینی بوس جا شدیم و عکسا گرفته حرکت ما به سوی باغملک آغاز شد. رفتیم و تو راه همش میزدیم و می خوندیم  سر راهمون هم تا تونستیم عکس و فیلم گرفتیم  و خسته و کوفته از مسیر  حدودای غروب بود که رسیدیم همه خسته بودیم و آماده اینکه به محل قرار بریم از قبل به ما گفته بودن قراره که  از طرف سپاه یه خوابگاه به ما بدن ما هم خوشحال بودیم که قراره رو یه جای نرم استراحت کنیم به محل قرار رسیدیم که یه مرد اونجا باموتور منتظر بود اون حرکت  کرد ما هم به دنبال او راه افتادیم تا رسیدیم به یه محل که تازه فهمیدیم مسجده !!!!

مسئولمون گفت پس خوابگاه یارو هم جواب داد که همینه که هست !!! ما هم گفتیم که یا برگردیم یا تو مینی بوس می خوابیم اما با صحبتای مسئول راضی شدیم که بخوابیم و صبح زود راه راه بیفتیم طرف یه جای سرسبز که یکی از بچه ها بلد بود .

ساعت 9 شب بود ما هم با خدمون شام آورده بودیم اما خشک و خالی نمیشد برا همین بچه ها رفتن و 4.5 تا نوشابه خانواده خریدن و به قول بچه ها دوستانه با هم خوردیم بعد که روح به بدنمون برگشت تازه یادمون اومد نماز نخوندیم  رفتیم وضو گرفتیم و یه نماز جماعت کوچیک راه انداختیم .دیگه ساعت تقریبا 10:30 بود قرار نبود بخوابیم چون خوب نبود تومسجد بخوابیم (مکروه) برا همین رفتیم تو حیاط و فوتبال بازی کردیم  بعد هم وسطی خیلی حال داد و لی هنوز تا صبح خیلی مونده بود نشستیم رو سکو و یکمی هم غیبت کردیم  اما دیگه نمی شد بیدار موند جون هم خیلی سرد بود و هم خوابمون می یومد رفتیم که بخوابیم  اما تازه فهمیدیم که سرده و پتو نداریم  و فقط من پتو آوردم برا همین به زور چند تا پتو که مال سرباز ها بود گیر آوردیم و 15 نفر با 5 تا پتو خیلی دوستانه در هم چپیدیم . این خواب هم ماجرایی داشت چون اولش بچه ها مرتب حرف میزدند و می خندیدند(" آلبو" سرگروه اونها بود) که دیگه مسئولمون شاکی شد و دیگه جدی گفت بخوابین داشتیم می خوابیدیم که دیدیم یکی از بچه ها داره حرف میزنه ما هم عصبانی  شدیم چون تازه خوابمون برده بود رفتیم سراغش که دیدیم داره تو خواب حرف میزنه ما هم همه با هم زدیم زیر خنده  و بعد خوابیدیم خلاصه صبح شد ساعت 6 که ما باتمام سرعت آماده شدیم تا از تمام وقتمون تا ساعت 5 استفاده کنیم اول رفتیم شهر چند تا شیر و کیک خریدیم و راه افتادیم کنار یه رود نشستیم که بالاش هم یه پل بود زیر انداز رو انداختیم و روش نشستیم هرکدوم 3 لیوان شیر و یکی یا دو تا کیک داشتیم  داشتیم نوش جان می کردیم و هر ماشینی هم که از رو پل رد می شد ما رو یه نگاه می انداخت و می رفت ما شروع کردیم به میل کردن که چشتون روز بد نبینه یه دیوونه اومد طرفمون اولش خیلی خوب بود ومی خندید ما هم به او تعارف کردیم اما گفت نه ما صبحونه رو خوردیم و داشتیم زیر نداز رو جمع می کردیم که دیدیم دیوونه زد به کلش و نزدیک بود که باش درگیر شیم اما آقای مطوریان نگذاشت ما هم راه افتادیم به طرف مینی بوس که رو پل بود وسایل رو گذاشتیم تو ماشین و نشستیم در حالی که هنوز مسئولمون و رحیمی پایین بودند دیوونه هم رسیده بود به ما که دیگه داشت با رحیمی درگیر میشد و یه ضربه بهش زد وعلی میخواست بزنش که مطوریان علی رو فرستاد تو ماشین و خودش هم اومد تو و راه افتادیم .

راه که افتادیم یکی از بچه ها یه محل رو گفت که راننده هم بلد بود راه خیلی زیبا بو یه مسیر تازه آسفالت شده که در دو طرفش تا چشمکار می کرد سبزه زار بود تو راه مردم داشتن از کنار جاده حرکت می کردن رسیدم به محل مورد نظر که من واقعا از این همه زیبایی تحت تاثیر قرار گرفته بودم مینی بوس یه جا ایستاد که چند تا خونه اونجا بود و یه پیر زن و پیر مرد جلوی در بودن ما هم  دوربین فیلمبرداری رحیمی رو آورده بودیم  و تو ماشین ازش استفاده کرده بودیم برا همین باطری نداشت و بردیم خونه پیرمرده تا بزنه تو برق البته خونه خیلی قدیمی بود ولی برق داشت ما هم راه افتادیم از بین شاخ و برگها که 5 تا قبر سنگی دیدیم که خود سنگهاش هم عتیقه بودن خلاصه با زحمت از بین درختها گذشتیم و از یه بلندی 1 متری پریدیم به پایین و رسیدیم به محل مورد نظر نمی تونم براتون توصیف کنم برا همین عکسش رو میگذارم .

سریع زیر انداز رو انداختیم اون موقع ساعت 10 بود که ما هم کفشا و جورابها رو در آوردیم و ساعت و موبایلامون رو گئاشتیم پیش معلم و سریع در یه گروه 6 نفره به سمت رودخونه مله کردیم و در اولین پیشروی در آب یه مجروح دادیم یکی از بچه ها افتاد تو  آب و دمپایی هاش رو آب برد اما گرفتیمش تازه همه چیز شروع شده بود همه غیر از 2 یا 3 نفر تو آب بودیم  خیلی عکس گرفتیم  و یه کمی هم فیلم به دلیل کمی امکانات البته.

اونجا یه درخت کهنسال هم بود که تا بالای آب اومده بود من هم با دو سه تا دیگه تا بالاش رفتیم البته من چیزی پام نبود و نمی تونستم خیلی بالا برم برا همین برگشتم اینو هم بگم که چون آب فشارش زیاد بود صداش خیلی بلند بود برای همین صدا به صدا نمی سید و بعدش که برگشتیم  مسئولمون خیلی شاکی بود که البته چون نمی خواست ما بهمون بد بگذره برا همین بعدا تو راه برگشت بمون گفت .

ساعت دیگه 1 یا 2 بود که آقای مطوریان گفت هر کی میخواهد نماز بخونه بره وضو بگیره ما هم رفتیم سمت آب و وضو گرفتیم و نماز خوندیم  نماز  رو که خوندیم من خیلی تشنم بود رفتم کنار آب خیلی ظلال بود البته همون اول آب که کنار خشکی بود به کم گل شده بودبرا همین رفتم وسط تر یه پام رو روی یه سنگ صاف اما برا اون یکی پام جای خوبی پیدا نکردم که مجبور شدم پای راستم رو روی یه سنگ لیز بزارم خیلی مراقب بودم که نیفتم اما چشتون روز بد نبینه یه قاپ خوردم تا اومدم دوباره دستم رو ببرم زیر آب یهو پام رو سنگه لیز خورد و افتادم تو آب شانس آوردم که اونجا جلوی مسیر آب یه سنگ بود و من رو آب نبرد البته اگه سنگ هم نبود 100 کیلو رو آب چطوری میبره .خلاصه آقا ما برگشتیم طرف بچه ها که یه لحظه همه ساکت شدن و بعد همه با هم زدن زیر خنده که من هم دیگه سرمای آب رو یادم رفت و رفتم همه لباسام رو عوض کردم . بعدش معلم گفت که یالا می خواهیم بریم کوه که با استقبال ما مواجه شد اما گفت اگه توان ندارید نیاین ما هم گفتیم بابا ما رو دست کم گرفتی و راه افتادیم هنوز 10 دقیقه نبود شروع کرده بودیم که دیگه داشتیم از نفس مس افتادیم آخه خیلی شیب داشت با هزار زحمت یه 45 دقیقه کوهنوردی کردیم دیگه خسته بودیم برا همین نشستیم وچند تاعکس گرفتیم  و شروع کردیم به برگشتن که من جلو رفتم راستش رو درختا بلوط بود و می خواستیم ببینیم کی بیشتر جمع میکنه من هم با سرعت زیاد اومدم پایین که پام سر خورد و اگه درخت بلوط نبود الان باید آگهی فوتم رو تو روزنامه می خوندید.حدود 20 تا جمع کردم و قبل از بچه ها رسیدم پایین که ساعت دیگه حدود 3بود که همه رسیدن پایین و یهکم استراحت کردیم و شروع کردیم به جمع کردن وسایل تا بریم .اونجا رو با همه خوبی ها و بدی هاش ترک کردیم و به طرف ماشین راه افتادیم تو راه من که از تو آب افتادن به شدت سرما خورده بودم خوابیدم تا یه جا از خواب بیدار شدم دیدم روبروی یه رستوران هستیم و معلممون رفته غذا بگیره غذا که گرفتیم رفتیم یه جای سبز دیگه البته اینجا بدترین جای سفر بود چراش رو توقسمت بعد براتون میگم .

 عکسای قسمت اول در ادامه مطلب :


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 19:49  توسط ترنم شبانه   | 

یه سلام تازه ! از یه جنس دیگه ....

                                                                   

                         welcome

ابو حمزه ثمالی میگوید : از حضرت امام محمد باقر(ع) پرسیدم : ای پسر رسول خدا !مگر همه ی شما ائمه قائم به حق نیستید ؟ فرمود : بلی . عرض کردم : پس چرا فقط امام زمان(عج) قائم نامیده شده است؟ فرمود : چون جدم امام حسین(ع) به شهادت رسید ، صدای ناله ی فرشتگان بر خواست وبه شدت به درگاه الهی گریستند و گفتند : پروردگارا ! آیا قاتلین بهترین بندگان و زاده اشرف مخلوقات و برگزیده ی آفریدگانت را به حال خود میگذاری؟ خداوند به آنها وحی فرستاد که ای فرشتگان من آرام گیرید ، به عزت وجلالم سوگند ، از آنها انتقام خواهم گرفت ، هر چند بعد از گذشت زمان ها باشد. آنگاه پروردگار عالم ، امامان از اولا د امام حسین(ع) را به آنها نشان داد وفرشتگان از دیدن آنان مسرور گشتند. ناگاه دیدند یکی از آنها ایستاده است و نماز میگذارد. خداوند فرمود : به وسیله ی این قائم از آنها انتقام میگیرم.

سلام دوستای گلمون که همیشه و در همه حال لطف داشتین به نایت موزیک  . اول از همه چیز فرا رسیدن نیمه شعبان و روزی که خدا آخرین ودیعه خودش رو به بشریت تقدیم کرد رو به همه شیعیان مسلمونای دنیا تبریک و تهنیت میگیم و بعدش هم به جای موزیک( که آماده شده و پست بعدی میذاریم) میخوایم چندخط نوشته بذاریم واستون که هم به درد این دنیا میخوره و هم اون دنیا باور کنین جدی میگم  و تا حالا شده یه نوشته کوتاه روتون یه تاثیر عمیق بذاره و اراده و دیدتون نسبت به مسائل  رو چند برابر کنه ؟ ما امروز میخوایم براتون از همون نوشته ها بذاریم به این امید که جدا بخونین و به دردتون بخوره :  

 

 

 شیش تا متن میذازیم واستون که پنج تای اول کوتاه و مختصر هستن ولی نوشته شیشم خیلی رُ ک و رو راست باهاتون حرف میزنه و نوشته ششم  یه خورده طولانیه ولی باور کنین چیزایی رو بهتون یاد میده در مورد روابط دختر و پسر که تازه میفهمین کجای کار هستین  ( مطمئنیم که همشون به دردتون میخورن )

                                                                 

اولین نوشته ( مگه ما عقلمون از پسر خلاف کار این پیر مرد چی کمتر داره ؟! ) :

 

پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود.
تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود .پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :
  پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم .من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد. من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي .
                                                            دوستدار تو پدر
پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام. صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند .پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟ پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود
که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم .

نتيجه اخلاقي :
هيچ مانعي در دنيا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصميم به انجام کاري بگيريد مي توانيد آن را انجام بدهيد .مانع ذهن است . نه اينکه شما يا يک فرد، کجا هستيد .
اگر قـدر ثانيـه هاي بدون بازگشت را مي دانستند و از قلـه هاي باشکوه موفقيـت چيـزي شنيده بودند،
هيـچ گاه...
براي در چالـه مانده ، چـاه را توصيـف نمي کردند...

   

و اما نوشته دوم ( که عشق واقعی رو معرفی میکنه و نه مثل بعضیا که روزی به شونصد نفر میگن تو تک ستاره قلبمی و با ۷۸۵۹۶۹۷ نفر تریپ میریزن ) :

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند

انها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند

زن جوان : یواش تر برو من می ترسم

مرد جوان : نه این جوری خیلی بهتره

 زن جوان : خواهش می کنم من خیلی می ترسم

مرد جوان: خوب اما اول باید بگی خیلی دوستم داری

زن جوان: دوستت دارم حالا می شود یواش تر برونی؟

مرد جوان : مرا محکم بگیر

زن جوان : خوب حالا می شه یواش تر بری؟          مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت مرا بر داری و روی سر خود  بگذاری اخه نمی تونم راحت برونم اذیتم می کنه ......

روز بعد واقه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این حادثه که به دلیل بریدن ترمز موتور رخ داد یکی از دو سرنشینان زنده ماند و دیگری در گذشت ....مرد جوان از خالی شدن ترمز اگاهی یافته بود.پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کندبا ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای اخرین بار دوستت دارم از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند

 

و حکایت سوم( وقتی میگن صداقت توی زندگی از همه چیز مهمتره نگو نه ! ) :

دويست و پنجاه سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده اي تصميم به ازدواج گرفت با مرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند .
وقتي خدمتکار پير قصر ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهماني خواهد رفت . مادر گفت : تو شانسي نداري ، نه ثروتمندي و نه خيلي زيبا .
دختر جواب داد: مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي کند ، اما فرصتي است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت : به هر يک از شما دانه اي مي دهم ، کسي که بتواند در عرض شش ماه زيباترين گل را براي من بياورد ، ملکه آينده چين مي شود
دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني کاشت .
سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد ، دختر با باغبانان بسياري صحبت کرد و راه گلکاري را به او آموختند ، اما بي نتيجه بود ، گلي نروييد
روز ملاقات فرا رسيد ، دختر با گلدان خالي اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار زيبايي به رنگها و شکلهاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند .
لحظه موعود فرا رسيد شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسي کرد و در پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود .
همه اعتراض کردند که شاهزاده کسي را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلي سبز نشده است . شاهزاده توضيح داد :

اين دختر تنها کسي است که گلي را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسري امپراتور مي کند : گل صداقت ...
همه دانه هايي که به شما دادم عقيم بودند ، امکان نداشت گلي از آنها سبز شود.

 

و حکایت  چهارم ( وقنی میگن پدر خوشبختی فرزندش رو  میخواد و خیلی نقشه ها میکشه واسه خوش بختی فرزندش تو کتمون نمیره که نمیره مخصوصا پسرا ! ولی از ایتنا گذشته منظور حکایت چیزه دیگه ایه ) :

پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است
پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است
.
.
.
پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید:
پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند.
پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است
.
.
.
بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود
پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!
پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!
مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد
و معامله به این ترتیب انجام می شود
.
.
.
نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید
چیزهایی بدست آورید. اما باید روش مثبتی برگزینید.

و حکایت پنجم ( این یکی دیگه حکایت نیست ولی حرف دل خیلی ها هست ):

من دیشب همسفر ماه بودم و شرمنده ستاره ها
مادرم مرا یاد داده بود برای خستگی چشمانم ستاره ها را یکی یکی بشمرم
اما من دیشب گله ام را با بغض به پیش ماه بردم
که ستاره ها را شمردم
تمام شد
ولی من خوابم نبرد
ماه برویم خندید و نوازشم کرد
و هنوز که هنوزه دستان پر محبتش را روی گونه هایم احساس میکنم
ماه گفت چرا آشفته ای و خواب تو را نمیگیرد
خجالت کشیدم و گفتم فراموش کن داستانش طولانی ست
اما خودم به خوبی میدانستم که داستان کوتاهی دارد و عشقی سرشار
ترسیدم
ترسیدم ماه به من بخندد
با ترسی کودکانه که مملو از دانستنیهای پر رمز و راز بود فریاد زدم
به خدا نمیدانم چه شد
ماه سکوت کرد و گفت حتی اگر حکایت یک روز است برایم بگو
آرام آرام گریستم
ماه خودش همه چیز را از سر دانایی فهمید
گفتم
همه چیز آنقدر زود اتفاق افتاد که من حتی در برابر خویش تسلیم شدم
دلم لرزید
رو به صورت ماه کردم گفتم تو حرفهای مرا میفهمی؟؟؟
تا به حال عاشق شدی؟؟؟
ماه آرام نگاهم کرد و گفت عاشق شدم!!!
عاشق کهکشانی که سالهاست به زمین افتاد
گفتم پس خوب میدانی چه میگویم
دلم گرفت از اینکه من هنوز عشقم را دارم و ماه ...
بگذریم حکایت عشق تورا گفتم
ماه دیگر نگرانم نبود و میخندید
گفت رازی دارم برایت:
تا زمانی که عاشقی هر چه قدر ستاره ها را بشمری تمام نمیشود
رازش را گرفتم
خندیدم
به ماه گفتم چشمانم خسته است برایم غصه بگو
ماه قصه عشقش را تعریف کرد
من سرم را روی پای ماه گذاشتم و در حالیکه میگرستم به خواب رفتم

 

و نوشته ششم که یه خورده طولانیه ولی باور کنین چیزایی رو بهتون یاد میده در مورد روابط دختر و پسر که تازه میفهمین کجای کار هستین

 

يكي از موارديكه همواره تكرار شده و بصورت اپيدمي در آمده است مسئله دوست داشتن و عشق مي باشد.

 متاسفانه عدم برقراري آزاد بين جنسيتها ، در نهايت تاثيراتي رو در جاهاي ديگري خواهد گذاشت. مسئله محدوديت بي شمار براي زنان و همچنين ظرفهاي بزرگ احساسي در آنان باعث مي شود كه اين قطار توسط آنان از مسير خارج گردد. اينكه زنها عامل تحريك قلمداد شوند و براي جلوگيري از به انحراف كشيده شدن سايرين ، سعي در كنترل ارتباطات زنان شود باعث مي گردد، همواره پرده اي بين زنان و حقيقت شكل بگيرد. از طرف ديگر زنان داراي احساسات غالب بر منطق بيشتري نسبت به مردان هستند كه نتيجه اين هم تشكيل ابري غليظ تر از خيال نسبت به مردان ، براي آنان مي شود. اما علاوه بر اين 2 عامل يك مسئله اي در ارتباط با آنان فراموش شده است. اينكه آنها در 9 سالگي به بلوغ مي رسند و بمحض شروع ديگر خواهي بخاطر شرايط خانواده و اجتماع ارتباطات آنان قطع مي گردد! آنها تا سنين 16 يا 1۷ سال بطور كل فراموش شده مي باشند و هيچ پردازشي بر روي رفتار آنان نمي شود! در واقع شايد به تعبيري چون در اين فاصله 7 يا 8 ساله دختران هنوز شكل نيافته اند و پسرها نيز بالغ نيستند اصلاً نيازي به تحليل اين دوره حس نشده است!! ولي به هرحال اين خلاء فراموش شده زمانيست كه دختران درگير پالسهاي ديگر خواهي هستند ولي به هيچ عنوان مفري براي ارتباط ندارند. در نتيجه در تنهايي خود مشغول شبيه سازي براي آينده و يافتن پاسخي براي تنهايي خود هستند ، آنهم در فرصتي چندين ساله !!! 3 مورد ياد شده بالا در واقع عوامليست كه پي ريزي ماليخولياي احساسي فعلي را براي دختران رقم زده است!!

در واقع احساسات براي زنها چيزي ارزشمند و قابل ستايش است اما فكر مي كنم عوامل خارجي باعث شده شكل نرمال اين مسئله از بين برود و آنها را وارد فضاي هپروت و غبار آلود نمايد!جائيكه زنده بودن با احساسات سنجيده مي شود! دختران پس از طي اين فاصله در اولين ارتباطات خود با پسرهاي اطرافيان يا فاميل روبرو مي گردند. پسرهائيكه تازه به سن بلوغ رسيده اند و فشارهاي جنسي و ديگر خواهي آنان آغاز شده است. پسرهائيكه اكنون چيزي فراتر از فوتبال بازي سر كوچه مي خواهند! آنها نيز اكنون براي اولين بار متوجه شده اند كه تنها هستند!

به نظر من تنهايي تصوير دقيق سن بلوغ است.

 پسرها آزادتر و تحريك پذير تر از دختران هستند. آنها اكنون متوجه موجودي شده اند كه تا بحال به آن توجهي نداشتند مي خواهند دورش بچرخند، لمسش كنند ، باهاش حرف بزنند ، براي لحظاتي تصاحبش كنند ، ببوسندش و كلاً بفهمند چي توي مغز اين پديده مي گذرد! آنها مي خواهند تمرين كنند تا بعد ها بتوانند در ازدواج موفقتر باشند. اما خانواده و اجتماع اجازه اين ارتباطات را نمي دهد. فشارهاي روحي و جسمي فشار مي آورد و باعث مي شود پسرها بسمت دختر نقب بزنند. دختر نيز سالها براي خود روياها داشته و اكنون پسري را ميبيند كه تلاش وي را براي رسيدن به خود ، پاسخ روياهايش مي نامد.او نيز تنهاست و مي خواهد با ديگران ارتباط داشته باشد و حس كند ، لمس كند و ببيند كه ميزان جذابيتش چقدر است.پس او هم پسر را به كندن تشويق مي كند! اين مسائل در نوجواني بنيانگذار اصول عشق رمانتيك خواهد بود. عشق رمانتيك نيز عامل بخواب فرو رفتن افراد!! اصول اين عشق بر اين پايه استوار است كه محبوب موجودي است ارزشمند كه دستيابي به آن دشوار است! براي همين كمتر مي بينيد كه كسي از دستيابي آسان به جنس مخالف ، عشقي عميق انتظار داشته باشد! اين تحريمها و رفتارها نيز باعث مي شود كه ميزان تلاش و ماندگاري و استقامت يك فرد اندازه عشق وي تلقي گردد ! نهايتاً اينكه دختر و پسر به هم مي رسند و مخفيانه همديگر را برانداز مي كنند! اين ناشناخته بودن گرايشي را مي آورد كه آنها عشق مي خوانندش! در اين ميان در فضاي شادي بخش ، حتي بوسه ها و لمس كردنها نيز رد و بدل ميشود و گفتارهاي عاشقانه نيز همه چيز را گرمتر مي كند. پسر به تمام خواستهاي دختر تن مي دهد چرا كه فعلاً مي خواهد زمان كافي براي با وي بودن داشته باشد. دخترها هم اين پذيرايي را تعهد قلمداد مي كنند! اما ناگهان يك روز ( عموماً توسط پسرها) قائده بازي بهم مي ريزد چرا كه يكي از طرفين حدس مي زند بهتر است دنياي بزرگتري را بشناسد و از اين تمرين در جاهاي ديگر نيز استفاده كند. در نتيجه وي لقب خائن به خود مي گيرد. دختر دچار دلسردي مي گردد و خود را جمع مي كند. احساس مي كند كه از وي سوء استفاده شده وي شديداً به اطرافيان بي اعتماد مي گردد.

تنها راه براي ترميم زخمهاي خود را در تنهايي و شبيه سازي هاي خود مي يابد. او اينبار مترصد فرصتي بهتر مي نشيند كه عشق واقعي را بيابد و ديگر اجازه ندهد كه بازيچه قرار بگيرد!! ممكن است چندين و چند بار اين داستان با حالتهاي متفاوت ولي با يك چنين چهارچوبي تكرار گردد اما چيزي كه ثابت است ، تشكيل بيشتر ديوارهاي دفاعي از جنس بي اعتمادي بدور دختران ، و همچنين نگراني از پيدا نكردن دست يك عاشق واقعي كه نتيجه آن ورود به رويا ها و همچنين بدبيني نسبت به جنس مخالف مي گردد. همچنين روي آوردن به تظاهر و ابراز بي ارزش بودن جنس مخالف و انتظار پنهاني براي بدست آوردن مردي! كه وراي از تمام مسائل ، عاشق و ديوانه وي باشد!

اين وسط تمام اشتباهات و ضربه ها ميل جنسي تلقي مي گردد و هر كجا كه آن را بيابند فاسد كننده عشق مي خوانندش!

آنها فكر مي كنند براي عاشقان آخرين چيز رابطه جسمي است و نبايد فعلاً به آن فكر كنند..عاشق به چيزي بغير از وصال فكر نمي كند و وصال نيز مفهوم ازدواج مي باشد! در آن صورت نيز رابطه جنسي موردي ندارد! عشق تمام زندگيست و آسماني! مسائل جنسي فاسد كننده آن و باعث از دست دادن يار مي گردد و حيوانيست!! اين فضاي رومانتيك در افراد لحظه به لحظه غليظتر مي شود. و نتيجه اين غلظت ديد كمتر و ضربه هاي بيشتر خواهد بود كه كينه شديدتري را فراهم مي آورد. انتظارات نيز از عشق بالاتر مي رود و رفتارها غير واقعي تر ! گروهي از دختران عشق را دست نيافتني مي پندارند و در افسردگيها فرو مي روند.

گروه جسورتري از زنان هم عشق را اصلاً رها شده مي يابند و اينطور تظاهر مي كنند كه اين مسائل اهميتي كمتر از چيزهاي ديگر براي آنان دارد! گروهي اصلاً ضد مرد مي گردند و هر كجا كه بتوانند اعلام مي كنند كه آنها را آدم بحساب نمي آورند! مردها نيز بدتر از زنها..آنها احساس غرور مي كنند ولي اكنون دخترها اجازه شفافيت رابطه را نميدهند چراكه اگر تعارفات را كنار بگذاريم از نظر آنان مردها يا خائن هستند يا بايد ازدواج كنند! گروهي از پسرها نيز بخاطر قيود اجتماعي و حتي ترس از ريختن آبروي خانواده، ارتباطات محدودي دارند و در نتيجه هرگز رفتار صحيح ارتباطي را ياد نمي گيرند و نهايتاً هيچ گاه به دختري شايسته دست پيدا نمي كنند.

 آنها اين ضعف را نمي بينند و از دختراني كه شايسته مي پندارند و به آنها دست نمي يابند كينه بدل مي گيرند! گروهي نيز شكست خورده عشقند! گروهي نيز بدنبال يافتن شاهزاده ها هستند و در نتيجه بقيه دخترها را فاقد ارزش تلقي مي كنند.. گروهي آنان را كالا و بدست آوردني تلقي مي كنند. گروهي بدليل عدم قدرت در بدست آوردن دختري شايسته تظاهر مي كنند كه نسبت به آنان گرايشي ندارند! و هزاران مدل ديگر كه تمامي آنان را خود بهتر مي شناسيد اما اينها باعث مي شود هر فرد از يك سمت بروي ديوار بدبيني آجري قرار دهد و فاصله را قطور تر كند تا ضربه كمتري بخورد! در اين زندان فكري نيازهاي فردي و جنسي خود را عريان مي كنند و حق خود را مي طلبند اما از سوي افراد پس زده مي شوند و بي ارزش خوانده شده و عامل اين بحرانها تلقي مي گردند! در مثال ساده و قابل لمس مي توان در همين فضاي وبلاگها اين بدبيني ها را در قبال افرادي از هر 2 گروه ديد كه زمان خود را صرف فحاشي و تخليه عقده هاي خود مي كنند! چه داستانهاي چرت و پرت و دروغ و تهمتهايي ناروا و ركيكي كه بهم نميبندند تا ديگران را بي ارزش كنند! يا گروهي رو ببينيد كه در قفس خود شمع روشن كرده اند و عشق نويسي مي كنند! تمام اينها يعني بحران! تمام اين بدبيني ها و تهاجمات و كمبودها از وجود عاملي دروغ، پوچ ، خود ساخته و انتظاري غير واقعي و شبيه سازي شده از ديگر خواهي نشات مي گيرد كه عشق رمانتيك خوانده مي شود

 

اگر استفاده کردین و لذت بردین خیلی خوشحال میشم نظرتونو بدونم . ای فلانی دو سه خطی بنویس ...                                    

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 17:18  توسط ترنم شبانه   | 

مصاحبه های با ستاره های آهنگهای عربی ( خواننده های اسپانیای و آمریکایی و ترکی رو هم دارم میذارم واس

 

سلام ...

سلام دوستای خوبم که تک تکتون گلی از گلای خوش بوی ایران زمین هستین امروز این مصاحبه ها رو براتون اماده کردم از نانسی و نوال که این دو خواننده عرب توی ایران هم خیلی محبوبیت دارن  و تا یادم نرفته بگم اینو که این مصاحبه ها جدیدترین مصاحبه از این دو ستاره هست . راستی خدمت اونایی که وبلاگ دارن و از مطالب اینجا استفاده می کنن بگم که ازتون خواهش میکنم ... تمنا میکنم جون مادر زنتون ( ویا شوهرتون ! در مورد خانوما ) وقتی مطالبو منویسین (کپ میزنین ) یه ذکر خیری هم از ما بکنین اگر هم نخواستین هر کی و وجدانش

 اول بریم سراغ نوال !

 

نوال الزغبی اسم شناخته شده ای در عالم موسیقی عربی به شمار می آید ، آلبوم های او یکی پس از دیگری با موفقیت های بیشماری رو به رو شده اند.

 

چه چیز باعث شد که ترانه روحی یا روحی را به صورت جدا و بدون آلبوم اجرا کنی؟

 

من به ترانه هایی که به صورت تنها اجرا می شود خیلی علاقه دارم چون فکر می کنم اینگونه ترانه ها فرصت و مجال بیشتری برای موفقیت در بین مردم دارند.

و تمام حق و حقوق انتشار در بین مردم را به خود اختصاص خواهند داد ولیکن به هر حال این آلبوم با ترانه های گوناگون است که خواهد توانست در بین مردم برای خواننده اش محبوبیت ایجاد کند.

 

آیا روزی خواهد رسید که تو را به عنوان بازیگر بر روی  پرده سینما ببینیم؟

 

من فعلا هیچ علاقه ای به بازیگری ندارم و سعی می کنم بیشترین تلاش خود را بر روی اجرای ترانه هایم متمرکز کنم . چون خوانندگی برای من در درجه اول قرار دارد همچنین بازیگری هنری است که من تاکنون نتوانستم این هنر را در خود کشف کنم. و هنگامیکه نتوانم توانایی کاری را به اندازه کافی در خود ببینم آن کار را انجام نخواهم داد .

 

ولیکن چند سال پیش قبول کردی که به عنوان معشوقه عبدالحلیم حافظ خواننده فقید مصری در این فیلم به اجرای نقش بپردازی؟

 

بله درست است این اتفاق چند سال پیش رخ داد و بازیگر بزرگ فقید مصری احمد زکی از من خواست که این نقش را بپذیرم . ولیکن ترس من از اینکه نتوانم این نقش را درست اجرا کنم مانع بازی من در این فیلم شد.

 

بسیاری از زیبایی خدادادی تو صحبت می کنند و اینکه در طی این سالها نه تنها از زیبایی چهره ات کم نشده است بلکه به نظر می آید روز به روز زیباتر می شوی؟

 

درست است که زیبایی ظاهری مساله مهمی برای زنان به شمار می آید خصوصا در عرصه هنر، ولیکن من فکر نمی کنم که زیبایی من دلیل محبوبیتم در بین مردم باشد عشق مردم به خاطر نوال است نه به خاطر زیبایی نوال , زیبایی روح و پاکی روح بدون شک در زیبایی ظاهری موثر است .

 

چه زمانی از خودت بدت می آید؟

 

هنگامیکه کار خطایی را انجام می دهم و یا اینکه عجولانه در مورد چیزی قضاوت می کنم . و یا اینکه فرصت گران بهایی را از دست می دهم.

 

اگر دو کار به تو پیشنهاد شود یکی اجرای فیدیو کلیبی با مضامین انسانی می باشد و دیگری تبلیغات با مبلغی هنگفت ، کدامیک را قبول خواهی کرد؟

 

معلوم است که اولی را خواهم پذیرفت و این نه به خاطر ریا و یا چیز دیگری است بلکه به خاطر این است که ما در لبنان روزهای سختی را دیدیم ، و من خوشحال خواهم شد که به عنوان عضوی از این جامعه سهمی در این کار داشته باشم .

چه نظری در مورد عشق داری؟

 

هیچ چیز زیباتر از عشق نیست , من بدون عشق نمی توانم زندگی کنم , عشق به فرزندانم , عشق به خدایم , عشق به خانواده ام , به مادرم , به همسرم .

عشق به زندگی, با اینکه عمر ما بسیار کم است ولیکن عشق تاثیر بزرگی در زندگی ما خواهد گذاشت .

 

به نظرت کدام ترانه زیباترین معنا و مفهوم در عشق را دارد؟

 

زیباترین ترانه ای را که در مورد عشق شنیدم ترانه قولی احبک از کاظم الساهر بود .

 

ممنون از تو که وقتت را در اختیار ما گذاشتی.

 


این هم از نانسی

 

نانسی بعد از موفقیت و شهرت وسیعی که بدست

 

 

آوردی آیا فکر می کنی تو آلان بهترین خواننده در عالم موسیقی هستی؟

 

من اینجور که این مردم می گویند نیستم این که می گویند برایم اهمیت ندارد.

 

ولی تو جایزه بهترین خواننده را از مهرجان موسیقی عربی در دبی گرفتی؟

 

شاید این بهترین رد برای کسانی باشد که در توانایی هایم شک می کنند باشد من جایزه بهترین خواننده عرب را از انجمن داوران مهرجان و همچنین از مردم گرفتم و این بشترین چیزی بود که کمکم کرد.

 

رک و راست نظرت درباره آلبوم جدید نوال زغبی چیست؟

 

البوم جدید نوال زیباست خوشم آمد.

 

ولی نظرت درباره حرفی که گفته شده از وجود مشکلی بین تو و بین نوال زغبی چیست؟

 

بین من و نوال مشکلی نیست و همینگونه بین من و هر هنرمندی ولی شنیدم یکی از مجلات نوشته در بردن جایزه شک کرده است.

 

و الیسا چطور؟

 

فرق بزرگی بین اجرای من و الیسا هست در شخصیت و در روش و در راه اجرا و همچنین در طبیعت آهنگهایی که هر کدام می خوانیم.

 

و هیفا وهبی؟

 

اگر کلیپ های هیفا وهبی را ببینید میفهمید چیز کاملا متفاوتی از آنچه من ارائه می دهم می باشد هیفا روش خاصی دارد با تلاش برای آن و هر کدام از ما رنگ خاصی دارد ( همان هر گلی یه بویی داره).

 

پس آیا برای بدست آوردن موقعیت خواننده های بزرگ که از تو در خوانندگی پیشی گرفتند سعی می کنی؟

نمی شود این کار را بکنم و همانطور که گفتم هر خواننده ای یک رنگ خاص خود را دارد.

 

اختلاف بین تو و بین اصاله چیست ؟

 

مشکلی بین من و اصاله نمی باشد و این قضیه اینست که بین جشنی که در دبی برگزار شد جشن را عصبانی ترک کرد و نمی دانم سبب عصبانیت شدید او چه بود و شاید آنجا وقتش تنگ بود .

 

ولی گفتنه اند سبب عصبانیتش اینست که برایت جشن تولد گرفتند و برای او که روز تولدش مصادف با آن روز بود جشن نگرفتند؟

 

بعید می دانم این دلیل کوچک سبب عصبانیت اصاله شود در ضمن من نمی دانستم که روز تولدش مصادف آن روز بود و آهنگهایش را دوست دارم و جشن بعد از مراسم اعلام سوپر استار برگزار شد و او خواننده ای مهربان بخشنده است.

 

نانسی اخیرا آهنگی که دوست داری چیست؟

 

پی گیر تمامی آلبو هایی که اخیرا آمد بودم و نمی خواهم اسم های معینی ذکر کنم زیرا از بعضی از آهنگها خوشم آمد و از بعضی دیگر خوشم نیامد و نمی خواهم کسی از دستم ناراحت شود.

و قبل از شروع به خوانندگی دوست داشتم آهنگ های جورج را گوش دهم و همچنین از آهنگ هواک نجوی کرم خوشم می آمد.

 

رو راست آیا انصراف بعضی از خوانندگان بزرگ را اخیرا می بینی ؟

 

انصرافی وجود ندارد ولی نسل جدیدی هست که می آیند و مردم از آنها حرف می زنند و این دنیا اینطور است.

 

آیا فکر می کنی سبب موفقیتت اینست که تو هنرمند آزاد هستی و هنرت را منحصر نمی کنی همانطور که راغب علامه گفته است؟

 

اگر قرارداد انحصار فایده ای برایم داشته باشد پس من خلاف آن نیستم ولی فکر نمی کنم موفقیت من فقط به خاطر این باشد زیرا من به قرارداد انحصار ربطی ندارد بلکه کارهایم و شادابیم و حضورم و حرکات آشکارم تاثیر زیادی در موفقیتم دارد.

 

ولی اگر الان به تو پیشنهاد انحصار بدهند آبا می پذیری؟

 

الان بهتر است آزاد باشم و در همه شبکه های تلوزیونی و زمینی و فضایی حاظر شوم.

 

ولی با حضورت در تلویزیون المستقبل در آغاز زندگی هنریت آیا خصوصیتی را در نظر داری؟

 

تلویزیون المستقبل برتری های بسیاری دارد ولی مانع از ظهورم در شبکه های دیگر تلویزیونی نمی شود.

 

بعضی ها می گویند آهنگهای آلبوم جدیدت شبیه هم هستند نظرت در این باره چیست؟

 

با تمام احترام و قدر دانی از خبر نگاری که این حرف را زده برای همه تاکید می کنم آهنگهایم در آلبوم جدید کاملا متفاوت است است ولی همیشه بر حول یک محور می گردد و آن روح نانسی عجرم است.

 

قضیه بازیت برای تبلیغات یکی از شرکتهای آبهای گازدار در دوران اخیر چیست و اینکه مبالغ هنگفتی برای آن گرفتی؟

 

تصمیماتی بود بین من و بین شرکت تقریبا قبل از یک سال تا اینکه موافقت کردم بر پخش آگهی.

 

ولی گفته شده تو درخواست یک میلیون و صد هزار دلار کردی؟

 

نمی خواهم درباره مبلغ حرف بزنم فقط می خواهم بگویم آن آب را دوست دارم.

 

بمناسبت لغت مبلغ آیا درست است که ثروت زیادی در دوران اخیر بدست آوردی؟

 

خندان گفت : نچ نچ.

 

آیا به خانواده ات کمک می کنی؟

 

نه چون پدرم مسئول خرج خانه است و او این را قبول نمی کند و در بعضی اوقات که سعی می کنم خواهرم را کمک کنم مانع این کار می شود.

 

بگذریم با وجود علاقه ات به خانواده ات چه می کنی در حالی که دائم در سفری؟

 

سعی می کنم مادرم را در سفر همراه خود ببرم و او دوستم است اما خواهرم نادین عالم خاصی دارد وسلیقه هایمان افکارمان متفاوت است ولی این مانع از علاقه یمان به هم نیست وبرادرم نبیل همیشه سعی می کند قبل از هر شخصی با من باشد همیشه سعی می کنم منصرفش کنم.

 

آیا اگر با قصه عشق بر خوردی آیا به والدینت می گویی؟

 

بدون تردید به پدر و مادرم خواهم گفت به خاطر اینکه از بچگی عادت داشتم با آنها رک باشم.

 

چگونه روزت را بدون خوانندگی سر می کنی؟

 

معمولا ساعت ده و نیم بیدار نمی شوم و نماز می خوانم و صبحانه ام را می خورم و با نادی برای انجام تمرینهای ورزشی می رویم سپس به منزل باز می گردم و بعد از ظهر با مدیر برنامه هایم می نشینم و درباره کار با هم حرف می زنیم سپس سعی می کنم به دیدار بعضی از نزدیکان و دوستان بروم و شب را در خوانه ام هستم و اگر جشن داشته باشم بعد از آن به خانه بر می گردم و حمام می گیرم سپس والدینم را بیدار می کنم و با آنها در باره جشن حرف می زنم و هر چه گذشته است.

 

نانسی آیا می توانی غذا بپزی؟

 

طبعا و سرگرمی محبوبم پخت و پز است و دوست دارم خورشت و پلو جیگر بپزم همچنین زیاد درباره هنر آشپزی می خوانم.

 

غذای منزل را ترجیح می دهی یا غذای رستوران ها؟

 

طبعا غذای خانه ام و پلو را بسیار دوست دارم و در رستوران ها به ندرت غذا می خورم.

 

رک بدون پیچاندن موضوع بگو چه وقتی تاریخ تولدت است؟

 

16/5/1983

 

يعني برج ثور؟

 

همینطور است و تمام صفات برج ثور در من موجود می باشد.

 

نانسی از چه ممکن است بترسی؟

 

از مجهول و از فردا و آینده و چیزهای زیادی.

 

پرورش حیواناتی که بعضی هنرها را دارند دوست داری؟

 

حیوانات را جدا دوست دارم ولی در عمرم بزرگشان نکردم و شاید به خاطر کار های زیادم باشد
و می خواهم بگویم با وجود کارهای زیادم و من در بچگی شروع کردم ولی من بچگی خوبی داشتم.

 

باتشكر از دوست بسيار عزيزم سردار عشق كه زحمت ترجمه اين متن رو برای ما کشیدن  كشيدند.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 19:13  توسط ترنم شبانه   | 

آخرین مصاحبه z bazi{رفیق باز}

حالا هم عکس ها و راجبعه خود زد بازی براتون پیدا کردم

بیوگرافی و عکسای گروه زد بازی  

 

گروه رپ ایرانی زدبازی یکی از مخفی ترین گروه های زیر زمینی ایرانیه که توی دو سال گذشته از راه اینترنت بین بچه ها طرفداران افراطی پیدا کرده. هویت بچه ها کاملا مخفی هستش و حتی هیچ عکسی ازشون دیده نشده.

 

رپ بچه ها نه تنها خوب روی ریتم می شینه بلکه زبون روزمره شون ( که فحش هم شاملش می شه) نقطه نورانی آهنگهاشونه. برخلاف خیلی ها که زندگی واقعیشون با حرفهاشون فرق می کنه، بین آهنگهای زدبازی و زندگیشون فاصله ای نیست. بچه ها از زندگی حاشیه ای تهران و لندن حرف می زنن ( اوخ اوخ لوشون دادم).

 

بالاخره بعد از یکی دو ماه تلفن بازی و قایم موشک بازی ، زدبازی راضی شد که اولین مصاحبه رسمیشو با بی بی سی انچام بده .این گفتگو در خونه یکی از بچه ها و موقع ضبط جدیدترین آهنگشون " بی حس " انجام شده.

 

 

 

 

- من سامان ويلسون ( Wilson  ) هستم.

- مهراد هيدن  ( Hidden )

- سهراب ام-جی  ( MJ ) هستم.

(سیاوش  sijal در فرانسه دانشجو هستش و از بچگی با زدبازی رفیق شده و صداش تو آهنگها شنیده می شه ولی موقع این مصاحبه تو اتاق نبود  !)

شما توی لندن درس می خونين؟

 

بعضی هامون آره، بعضی هامون نه! کنارش کار هم می کنيم.

 

آهنگ های زدبازی رو کجا ضبط کردين؟

 

مهراد: آهنگ ها خونه من ضبط شده به جز بعضی از اونها که از موسيقی امينم ( Eminem  ) استفاده شده.

 

 

چرا اسم های مستعار انتخاب کردين و معنی اونها چيه؟

 

سامان (ويلسون): اين مسئله از دبيرستان شروع شد. من با يکی از رفيقام به نام ممد ( محمد ) خيلی با هم جور بوديم. اون موهاش و قيافش شبيه بارت سيمپسون ( Bart Simpson  ) بود. همه اين رو سوژه می کردن و ما هم انقدر با هم جور بوديم که تصميم گرفتيم دوتايی بشيم "ويلسون" ( به جای سیمپسون )

 

جريان "هيدن" چيه؟

 

مهراد: جريان خاصی نداره!

 

چرا اسم های فارسی انتخاب نکردين!؟ می خواستين ما رو حرص بدين؟ مثلاً جريان "ام-جی" چيه؟

 

سهراب: ام-جی مخفف کلمات Master Joint  هستش! از اونجايی هم که خيلی ها می دونن من "سلطان دود" هستم این اسم رو انتخاب کردم. اسم ها رو هم خارجی انتخاب کرديم چون خارج از ايران هستيم ديگه!

 

 

 

شعر آهنگ ها رو خودتون تک تک می نويسين؟

 

مهراد: آره. خيلی ها فکر می کنن يک نفر از ما شعرها رو ميگه. اما هر کدوم از ما هز قسمتی رو که قراره

بخونه، خودش شعرش رو هم میگه.

 

             

 

ايده آهنگ "خليج فارس" مال کی بوده؟

 

سامان: ايده من بوده. اما دوباره هر کسی شعر قسمت خودش رو گفته.

 

مهراد: ما اصولاً برای آهنگ ها اسم نمی ذاريم و اينها اسم هايی هستن که برای خودمون درست کرديم.

 

سهراب: اين آهنگ ربطی به خليج فارس نداره. فقط چون من توش ميگم "زدبازی يدونست از خزر تا خليج فارس" بهش می گیم "خلیج فارس". البته منظورم اينه که تو کل ايران ما یدونه ( تک ) هستيم!

 

 

 

 

يکی از خصوصيت های رپ ايرانی "رجز خونی" هست. جريان اين چيه؟

 

سامان: رجز خونی کلاً قسمتی از موسيقی رپه. فرقی هم نداره ايرانی باشه يا خارجی. هر کسی توی اين بازی سعی می کنه بگه که بهترينه. ما هم باور داريم که بهترينيم و هميشه اينو ميگيم.

 

سهراب: رجز خونی اخطاری هست قبل از اينکه اتفاق بدی صورت بگيره. البته می تونه دروغ يا يه دستی هم باشه. ولی مال ما راست بوده!

 

مهراد: ما هيچ وقت نقشه نمی کشيم که چی بخونيم. اکثراً "زدبازی" عقيده های خودمونه و حرف هايی هست که خودمون دوست داريم بگيم. از روزی هم که شروع کرديم فقط برای خودمون می خونيم.

 

                              

 

پس چرا آهنگ هاتون رو می ذارين روی اينترنت؟

 

سهراب: که بقيه هم گوش کنن!

 

مهراد: ما آهنگ رو روی اينترنت نذاشتيم!

 

سامان: قرار نبود از اول آهنگی روی اينترنت بره. روزی که اين موضوع رو به خود من گفتن کلی تعجب کرده بودم!

 

 

 

"زدبازی" چطور شروع شد؟

 

مهراد: اول هر کسی توی برنامه خودش بود. من با سامان، در تهران توی دبيرستان آشنا شدم. اون موقع سامان شروع کرد به زبان فارسی متن آهنگ گفتن و بعد از يه مدت چند تا شعر روی آهنگ های  ( ۵۰Cent  ) خونديم که خيلی جالب شد. بعد از يک مدت "زدبازی-۱" رو بيرون داديم که روی آهنگ های ( D12  ) خونده بوديم. اين آلبوم بود که توی اينترنت رفت و کلی دانلود شد.

 

سامان: ما اصلاً به خاطر دانلود و اين چيزا کار نمی کنيم. چون دوست داريم اين کار رو انجام می ديم و دانلود يک نوع آزمايشه تا بفهميم از آهنگ هامون چقدر استقبال ميشه.

 

 

گروه سنی شما چيه؟

 

سامان: تازه دارم ميشم  ۲۱  ساله.

 

مهراد: من تازه دارم ميشم  ۲۲.

 

سهراب: من تازه شدم  ۲۰  ساله!

 

                 

 

جريان اين نسل و گروه سنی شما چيه؟ چون رپ ايرانی توی همين گروه سنی شما به وجود اومد.

 

مهراد: سبک اصلی من راک بود و ساز اصليمم پيانو! ما هر کدوم سبک های خودمون رو داشتيم اما وقتی به هم رسيديم تصميم گرفتيم تا اين سبک موسيقی رو ادامه بديم.

 

معنی "زدبازی" چيه و از کجا ريشه گرفته؟

سامان: سال اولی که من به انگلستان اومدم زندگی سختی داشتم. اون موقع من بودم و يکی از رفيقام به نام سهراب (البته نه سهراب خودمون!) توی اون يه سال من و سهراب انقدر با هم بوديم که جريان زاخار (به معنی رفيق) پيش اومد. ما هر دفعه حال نداشتيم که اين کلمه رو بگيم و به جاش می گفتيم "زد". مثلاً می گفتيم "چطوری زد؟"، "کجايی زد؟" خلاصه "زد بازی" بين من و اين رفيقم بود.

 

               

 

شما اولين گروهی بودين که فحش رو توی آهنگ های رپ ايرانی آوردين. چطور شد که اين کار رو کردين؟

 

مهراد: فحش جزو فرهنگ موسيقی رپه! وقتی شما با کسی دعوات ميشه ديگه بر نميگردی بگی "بی ادب چرا اين کار رو ميکنی؟ ديگه دوستت ندارم" !!! اينجوری که نميشه! فحش يک جور رو راست بودنه. به نظر من همه بايد ياد بگيرن که خودشون باشن.

 

سهراب: من خودم اينکاره هستم! به نظر من فحش در ايران فقط توی محيط خانواده بده! ولی هر کسی توی محيط مدرسه بره و ببينه، متوجه ميشه که فحش مثل نقل و نبات از دهن بچه ها مياد بيرون و کسی براش مهم نيست و ديگه اون زشتی قرن پيش رو هم از دست ميده. جدا از فرهنگ رپ غربی، توی فرهنگ خود ما، "ايرج ميرزا" توی شعرهاش خيلی حرفهای رکيکی می زد و فحش می داد. پس نشون می ده فحش توی ادبيات ما با وجود اينکه زشته و همه جا نبايد به کار برده بشه، وقتی با هنر آميخته بشه جلوه بهتری پيدا بکنه.

 

سامان: رپ اصلاً درباره صحبت عاميانه است. يعنی همون صحبت هايی که تو روز آدم با دوستاش می کنه و فحش یک قسمت از اونه!

 

بچه ها در کل چند تا آهنگ با هم ضبط کردين؟

سامان: دقيق نمی دونم. تقريباً  ۱۰  تا آهنگ اومده بيرون. چند تا هم ضبط کرديم که توی اينترنت نيست.

                   

                                

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 18:9  توسط ترنم شبانه   |